خیرالله خیرخواه

الَّذِینَ یَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَیَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ أُوْلَئِکَ الَّذِینَ هَدَاهُمُ اللَّهُ وَأُوْلَئِکَ هُمْ أُوْلُوا الْأَلْبَابِ الزمر: 18

استاد شهید، در حدیث دیگران
نویسنده : خیرالله خیرخواه - ساعت ۸:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٦/٢٩

گردآورنده: خیرالله خیرخواه

درست پنج‌سال پیش؛ یعنی بیست‌ونهم سنبلۀ 1390 خورشیدی، افغانستان شاهد از دست‌دادن رهبر و استادی بود که پنجاه سال از عمر عزیزش را وقف دفاع از آزادی، استقلال، صلح و امنیت، دعوت و بیداری در راه خیر و فلاح مردم مسلمان و رنجدیدۀ افغانستان کرده بود.
استاد شهید، استاد دانشمند، آموزگار بامهارت، خطیب توانا، نویسندۀ چیره‌دست، ادیب بارز و برجسته، رهبر اعتدالگرا و متواضع، مجاهد مبارز، صاحب اندیشه، قدم و قلم و مرد صلح‌دوست و مهربان بود. او رهبری بود که در دُشوارترین وضعیت برای بُرون‌رفت از قضایا چاره می‌اندیشید و راه صواب را از ناصواب تشخیص می‌داد. در مجاهدت و مُبارَزه، در تواضع و بردباری، در تسامح و انعطاف‌پذیری کم‌تر کسی هم‎سنگ و همسان اوست. او شایستۀ رهبری و استادی را، هم داشت و هم در عَمَل نشان داده بود. بدین خاطر باید به او «رهبر» خطاب کرد.
همچنان او استادی بود که روش‌های گونه‌گونی را برای تولید انگیزۀ برای دانش‌آموزانش به‌کار می‌گرفت، باری در جریان انتخابات پارلمانی، در استان بدخشان بعد از بازگشت از شهرستان «شهربزرگ» استاد با کاروان همراه‌شان به شهرستان یفتل پایان به شهرک اتفاق تشریف آوردند و از سوی مردم و بزرگان جِهادی، علما و دانشجویان مکاتب و اقشار مختلف به استقبال گرمی روبه‌رو شدند.
استاد شهید سخنرانی‌شان را در مسجد جامع «اتفاق» ایراد کردند، از قضا، ما شاگردان صنف نهم مکتب بودیم و مقاله و شعر می‌خواندیم... استاد بعد از اینکه به سخنرانی آغاز کرد، در آغاز، شروع به تشویق ما شاگردان مکتب کردند، برای اینکه ما را تشویق کرده باشند، چنین گفتند:
«زمانی ما خُرد بودیم، وقتی که می‌خواستیم سخنرانی بکنیم، می‌رفتیم در دریای «جوزگون» بالای یک سنگ کلان می‌نشستیم و سنگ‌ها را مخاطب قرار می‌دادیم، شما هم حالا بسار با جرئت هستید، شما در آینده وزیر یا صدراعظم می‌شوید..»
این سخن استادی‌است که هنوز هم به‌عنوان یک شاگرد کوچک، در حافظه‌ام باقی‌است و اکنون شما سروران گرامی را به سخن دیگران اعم از دانشمندان و نویسندگان بیرونی و داخلی، مسلمان و غیرمسلمان است فرا می‌خوانم و به قول مولوی:
خوشتر آن باشد که سِر دلبران
گفته آید، در حدیث دیگران
احمدولی مسعود، رئیس بنیاد شهید مسعود:
«استاد برهان‌الدین ربانی، مردم تمام عرصه‌های علم و عمل، قدم و قلم، سیاست و دیانت، مبارزه و صلح بود.»
فاروق وردک، وزیر پیشین معارف:
«شهید برهان‌الدین ربانی، در راستای آموزش و پرورش فرزندان ملّت، تلاش‌های بی‌دریغی کرده بود و دَین اسلامی و ملی خود را ادا کرد.»
عبدالله انس:
«هرکسی استاد ربانی را به شهادت رسانده، قصد داشته‎است تا هرفرصتی را برای صلح و ثَبات در افغانستان به قتل برساند.»
سردار احمد وحیدی، وزیر دفاع جمهوری اسلامی ایران:
«استاد ربانی، ظرف سالیان متمادی بر پیمان خود با مجاهدین راه مبارزه با اشغالگران خارجی و مزدوران داخلی آن‌ها، همچو کوه استوار بود و در نهایت خون خود را بر سر پیمانی که، استقلال، آزادی و یکپارچگی ملّت مسلمان افغانستان بود، تقدیم کرد.»
هاشم رفسنجانی:
«شهید ربانی مرحوم، از جمله شخصیت‌های مبارز و فهیم کشور افغانستان بود.»
من موهن سنگ، صدراعظم پیشین هند:
«بهترین بزرگداشتی را که مردم افغانستان به استاد ربانی می‌توانند انجام بدهند، دنبال کردن مسئولیتی است که او در رابطه به تأمین آیندۀ صلح‌آمیز و مصون برای مردم افغانستان داشت.»
پوهان نعمت‌الله شهرانی:
«شهادت استاد ربانی را یک ضایعۀ بزرگ نه‌تنها به افغانستان؛ بلکه به جهان اسلام می‌دانم، وی در میدان علم، یک عالم مبتکر، در صحنۀ سیاست، یک سیاستمدار پخته ودر صحنۀ فرهنگ و نویسندگی، یک نویسنده و دعوتگر برازنده بود وجای ایشان برای همیشه خالی‌است.»
استاد محمّدمحقق، معاون دوّم ریاست اجرایی:
«استاد ربانی، نیم‌قرن از عمر شریف‌شان را در راه گسترش فرهنگ و معارف اسلامی و سرانجام رهبری جِهاد و مقاومت مردم افغانستان سپری کرد.»
دیمتری میدودوف، رئیس جمهور پیشین روسیه:
«استاد برهان‌الدین ربانی، رئیس جمهور سابق و رئیس شورای عالی صلح افغانستان، برای یک افغانستان آزاد، مستقل و باثَبات و قدرتمند تلاش‌های زیاد کرده بود.»
سید صادق المهدی، رهبر حزب امّت کشور سودان:
«من ملّت افغانستان را نسبت به از دست دادن این رهبر خردمند، تسلیت می‌گویم.»
علی لاریجانی، رئیس پارلمان ایران:
«آقای ربانی، در سراسر عمر، به تلاش در راه استقلال و آزادی ملّت خود، پرداخت و سالیان متمادی در مبارزه با استبداد داخلی و اشغالگران خارجی مجاهدت کرد.»
دیوید کامرون:
«برهان‌الدین ربانی یکی از رؤسای جمهور محترم پیشین افغانستان بود و نقش مهمی در شواری عالی صلح بازی کرد.»
استاد عنایت الله شاداب:
«یقیناً استاد رهبری نهضت اسلامی افغانستان را به دوش داشت، نهضتی که در برابر تجاوز اتحاد شوروی سابق مردم را بسیج کرد و اعلان بسیج عمومی و نفیر عام را داد و مردم به ندای او لبیک گفتند.»
سایمون گس:
«استاد ربانی تلاش‌های صلح را در افغانستان رهبری می‌کرد، او یک مرد شجاع بود.»
آصف رحیمی، استان‌دار هرات:
«استاد ربانی، شخصیت عالی‌قدر، ملی و رهبر توانمند جهاد و صلح بود.»
حامد کرزی، رئیس‌جمهور پیشین افغانستان:
«استاد شهید، رهبر معزز جهاد و مقاومت افغانستان بود که سال‌ها در راه استقلال، اتحاد و وحدت ملی کشور تلاش کرد و از آغاز پروسۀ صلح علمبردار آن گردید و در این راه قربانی شد.»
ویلیام هیگ:
«آقای ربانی، به‌صورت خستگی‌ناپذیر، برای صلح و آیندۀ امن افغانستان کار کرد.»
مرحوم قاضی حسین احمد، رهبر پیشین جماعت اسلامی پاکستان:
«استاد ربانی شخصی که در رشد جهاد و شکست کمونیزم، همانند بنیان‌گذار نهضت اسلامی، تلاش ثمربخش انجام داد و پیشتاز صلح افغانستان نیز شد.»
صبغت الله مجددی، رئیس پیشین مجلس سنای افغانستان:
«استاد ربانی، یکتن از شخصیت‌های علمی، علمی و سیاسی کشور بود، فقدان او ضایعۀ جبران‌ناپذیر برای ملّت سربلند افغانستان می‌باشد.»
رجب طیب اردوغان، رئیس جمهور ترکیه:
«استاد برهان‌الدین ربانی، یک شخصیت خیرخواه و پرتلاش در راه ایجاد صلح بود، شهادت آقای ربانی یک ضایعۀ بس بزرگ برای افغانستان و جهان اسلام است.»
محمّدیونس قانونی، معاون پیشین ریاست جمهوری افغانستان:
«استاد شهید، چهرۀ تأثیرگذار در تاریخ معاصر کشور و از رهبران و متفکران برجستۀ جهان اسلام به شمار می‌رفت، راه استاد شهید، راه عزّت و سربلندی مردم افغانستان است.»
مرحوم استاد قربان علی عرفانی:
«استاد ربانی، یک تاریخ پرغرور برای مردم ما و نسل‎های بعدی ماست.»
علی اکبر ولایتی:
«تروریزم خشن، یکی از دانشمندان برجسته و مجاهد جهان اسلام را به شهادت رسانید، این ترور ناجوانمردانه، در ادامۀ سرکوب قیام‌های مردمی سایر ملّت‌های مسلمان است.»
استاد عبد رب الرسول سیاف، رهبر دعوت اسلامی افغانستان:
«استاد مرد سنگر، مرد سیاست، مرد پیونددهندۀ ملیت‌ها، اقوام و سمت‌های افغانستان بود.»
امام‌علی رحمان، رئیس جمهور تاجیکستان:
«استاد ربانی، شخصیت دانشمند و سیاستمدار برجسته در سطح افغانستان و منطقه بود، از نبود او دشمنان صلح و جنگ‌طلب‌ها نفع می‌برند.»
عبدالرحیم وردک، وزیر دفاع پیشین افغانستان:
«با شهادت استاد ربانی، افغانستان یکی از بزرگ‌ترین شخصیت‌های خود را، سالار بزرگ‌سالاران جهاد و مقاومت خود را، رئیس جمهور خود را و یک شخصیت ویژه، برتر و ارجمند سیاسی، اقتصادی و دینی خود را از دست داد.»
آیت‌الله آصف محسنی:
«استاد ربانی، در تمام دوران جهاد، با جدیت و اشتیاق زیاد، برای حفظ استقلال سیاسی و حاکمیت ملی و حفظ دین اسلام از کمونیزم بین‌المللی، تلاش زیاد کرد.»
داکتر ثریا دلیل، وزیر پیشین صحت افغانستان:
«شهید استاد برهان‌الدین ربانی، استاد معنوی افغانستان بود، الگوی رهبری و الگوی مبارزه در افغانستان بود.»
اندرو فوگ راسموسن:
«حمله بر جان استاد ربانی، حمله بر مردم افغانستان بود.»
رحمان اوغلی، نمایندۀ پیشین مردم در مجلس نمایندگان:
«همۀ اقوام افغانستان، اعم از پشتون، تاجیک، ازبک، هزاره و دیگر اقوام افغانستان، به‌عنوان نقطۀ وصل به [استاد ربانی] قایل بودند.»
ولید جنبلاط، رئیس حزب سوسیالیت ترقی‌خواه سودان:
«این مرد بزرگ، در زمینۀ تحقق استقلال و سپس پیشبرد ریاست شورای عالی صلح، سهم بارزی داشت.»
عبدالهادی ارغندیوال، رئیس حزب اسلامی افغانستان:
«استاد، استاد پوهنتون بود، با درس و تعلیمش افراد را ساخت. افرادی‌که باید به‌خاطر اقامۀ «حکومت اسلامی» و به‌خاطر تحقق آرمان مردم مسلمان افغانستان در آینده به‌پا خیزند که به‌پا خاستند، این بزرگ‌ترین نعمت خداوندی بود که برای استاد شهید عطا فرموده بود.»
بسم الله محمدی، وزیر پیشین دفاع ملی:
«پروفیسور برهان الدین ربانی، یکی از شخصیت‌های بزرگ ملی و بین‌المللی، دانشمند علوم دینی و سیاستمدار قرن حاضر بود. وی در میان رهبران بزرگ جهادی، شخصیت ممتاز داشت، رهبر مدبر و توانا بود، در میان کشورهای اسلامی اعتبار بزرگ داشت.»
عبدالحفیظ منصور، نویسنده و عضو مجلس نمایندگان:
«افغانستان از بدو تأسیس خود تا امروز شخصیتی به این عظمت و بزرگی نداشته و ندارد وجای ایشان برای سده‌ها در افغانستان خالی خواهد بود.»
عبدالستار مراد، وزیر اقتصاد افغانستان:
«استاد مثل یک موج بزرگ بود که اکثراً حادثات را جذب می‌کرد و سر و صدا بالا نمی‌شد.»
عبدالستار خواصی نمایندۀ مردم در مجلس:
«استاد ربانی تنها متعلق به قوم پشتون، تاجیک، ازبک، هزاره و سایر اقوام افغانستان نبود. استاد ربانی به امّت مسلمۀ دنیا ارتباط داشت.»
محمدنسیم فقیری:
«استاد شعاربازی و انقلابی‎گری ظاهری و نمایشی را رد می‌کرد، با مبارزۀ اصلی تماس می‌گرفت و اصول مبارزه را تشریح می‌کرد.»
استاد خسروشاهی:
«استاد شهید، به حق هم «برهان دین» بود و هم «ربانی» و در میان شخصیت‌های جِهادی و عناصر رهبری حرکت‌های اسلامی، یکی از آرام‌ترین، معتدل‌ترین و متواضع‌ترین فردی بود که من در میان رهبران جنبش‌های جِهادی و بیداری اسلامی دیده‌ام. استاد ربانی، پس از نیم‌قرن تلاش فرهنگی و جِهاد مسلّحانه و خدمات ذی‌قیمت و کوشش در راه نشر فرهنگ اصیل اسلامی و تقریب بین مذاهب اسلامی، لیاقت آن را یافته بود که در بستر بیماری از دنیا نرود. او همانند فرماندۀ شهیدش، احمدشاه مسعود، سزاوار دریافت هدیۀ الهی بود که برای همه مجاهدان راستین راه حق نصیب می‌گردد. او به شهادت رسید تا یاران‌شان در افغانستان و دیگر بلاد، به راه او ادامه دهند.»
متوکل سیحون:
«استاد شهید که پنجاه سال از عمر عزیزشان، صرف مُبارزه و پیکار خستگی‌ناپذیر برای آوردن صلح و ثَبات در کشور بود و تا آخرین لحظه در این راستا برای تحقق صلح وآشتی و اصل همدیگرپذیری میان اقوام، قبایل با درنظرداشت سلیقه‌های متفاوت تلاش ورزیدند. ایشان کوچک‌ترین فرصت را از دست نداده و برای صلح پایدار لبیک گفتند.»
داکتر شمس‌الحق آریانفر:
«استاد آزاده‌ای بود که برای مظلومان و برهنه‌پایانِ رانده شده از همه بارگاه‌ها، بستری را ایجاد کرد و بارور و بارآور ساخت و حاکمیّت‌های تباری را مُهر پایان زد؛ تا همه اقشار ملّت در صحنه‌ها حضور یابند، سیاست‌گری که در عصر جِهاد، با خِرد و تبحر کامل، گام برداشت و با جسارت بی‌نظیر گفتمان جِهاد را جهانی ساخت و به‌منظور تجرید و به‌انزواکشانیدن اشغالگران، جهان را به‌همسویی فرا خواند، استاد سیاست‌مداری بود که در اوج توطئۀ جهانی علیه اسلام و جِهاد و مجاهدین، دِرَفش آن را بلند نگهداشت و با وجود همه ترفندهای جهانی در نابودی مجاهدان، هربار توانمندتر از پیش در صحنه حضور یافت.»
محمّداکیرام اندیشمند:
«استاد یکی از رهبران بسیار مهم و مبارز در میان تمام رهبران سیاسی و اجتماعی افغانستان در سه دهۀ اخیر بود. او در میان تمام رهبران گروه‌های چپ و راست کشور شخصیت متوازن و متعادل سیاسی داشت.»
داکتر جمراد جمشید:
«استاد برهان‎الدین ربانی، مرد پرنام، هویت دلیر و ژرفنگر، شخصیت حلیم، عاقل و عادل بود.»
سیدمحمّد خیرخواه:
«شهید استاد برهان‌الدین ربانی، از جمله کسانی بود که از آوان جوانی درد جامعۀ خود را درک کرده و در دوران تحصیل به دنبال نجات مردم کشور از جهل، فقر و استبداد برآمده بود.»
عبدالقیوم ملکزاد:
«استاد عزیز ما؛ همواره متشاق وصل با معشوق حقیقی‌اش بود.»
وحید مژده، نویسنده:
«استاد مردی از تبار استوارقامتان تاریخ بود و زندگی پربارش را وقف دعوت، مبارزه و جهاد کرد.»
عزیزاحمد حنیف، استاد دانشگاه:
«استقامت و پایمردی، شکیبایی و صلابت، عزم و جزم پولادین، متانت و بردباری، شجاعت و دلاوری، اخلاص و توکل، عزّت نفس، تواضع و فروتنی و فضایل اخلاقی دیگر که برخاسته از ایمان به خدا، فهم دقیق و درست از اسلام، شناخت جایگاه خویشتن در قبال خدا و هستی و بالآخره تشخیص مسیر حقیقی زندگی و عاشقانه گام برداشتن بر جاده‌ای که مردان برگزیدۀ الهی (پیامبران) آن را پیموده‌اند، از اوصاف برجسته در شخصیت استاد شهید می‌باشد.»
دکتور محمّددویب الشریف مصری:
«امام شهید ما، برهان‌الدین ربانی، در این فضای ازهری زیستند و بهره‌مند شدند و به‌عنوان یک مبارز و مجاهد و پاسدار دین و میهنش به وطن برگشت و نزدیک به نیم‌قرن مُبارَزه کرد، خدای چنین امام بزرگوار و رهبر هوشیار و دانشمند بزرگ را بیامرزد و می‌سزد که کتاب‌های او در شرق و غرب زمین تدریس شوند.»
فضلی آماج، استاد دانشگاه:
«[استاد ربانی] مرد عالم، آگاه، عامل، مجاهد، مصلح، باثبات، ماندگار، محبوب و آموزگاری که پیوند ناگسستنی با رب خود دارد.»
عبدالوهاب عمار، استاد دانشگاه:
«استاد شهید از نظر دانش دینی شخصیت ساده و اندکی نیست؛ تا در سطح یک عالم دینی معمولی به ایشان نگریسته شود.»
دکتور عنایت‌الله خلیل هدف، استاد دانشگاه:
«به حق شخصیت استاد شهید به بحر پرتلاطم و خروشانی می‌ماند که امواج آن پیهم در حال جهش و پرش و تغییر و تجدید است، از این‌رو نمی‌توان آن را بر شمرد! و یا شخصیت استاد مانند کوه شامخی است که دارای فراز و نشیب و دره‌ها و صخره‌های فراوان است؛ لذا نمی‌توان به قله‌های سرکشیده و اطراف و اکناف آن رسید.»
غلام رسول قرلق:
«استاد در ظاهر رهبر جمعیت اسلامی افغانستان بود؛ امّا در حقیقت به مراتب فراتر از آن بود، او متعلق به حزب خاص، قوم خاص، کشور خاص و جهت خاص نبود، روح برزگ او متعلق به جهان اسلام و جهان بشریت بود. با فقدان استاد، جهان بشریت یک مصلح بزرگی را از دست داد که به سادگی نمی‌شود، بدیلش را جست و جایش را پر کرد، این خلا تا ابد باقی خواهد ماند.»
فوزیه کوفی، نمایندۀ مردم در مجلس:
«استاد شهید برترین نماد و جمع‌آمدی از سیاست‌ورزی خِردگرای اسلامی و خِرد سیاست‌ورز اسلام‌گرا در سه دهۀ اخیر در جهان اسلام، منطقه و افغانستان بودند. دانش فقهی، کارزمای رهبری و تجربۀ عمیق سیاسی، رهبر شهیدمان را از مرز مرد واکنش‌های آنی‌بودن، فرسنگ‌ها فاصله داده بود.»
دکتور رهین، وزیر پیشین اطلاعات و فرهنگ:
«استاد دارای شخصیت چندبُعدی بود که یکی از ابعاد شخصیتش، آموزگاری بود، تعالیم استاد، نه‌تنها سبب بیداری اسلامی در سرزمین ما شد؛ بلکه به بیرون از مرزهای ما هم راه یافت، او خود در بیداری ما کوشید؛ ولی به‌دست شقاوت‌مندان، خِلعت شهادت در برکرد و به خواب ابدی رفت.»
دکتور عبدالله عبدالله، رئیس اجرایی افغانستان:
«استاد شهید، رئیس سابق دولت اسلامی افغانستان، رهبر جِهاد و مُقاوَمت، شهید صلح، فرزند باافتخارِ کشورِ ما، عالِم دین، مجاهدِ بزرگوار، مبارز نامی این سرزمین که پنجاه سالی از عمر خود را وقف مُبارَزه در راه خدا، آزادی، عزّت، شرف و آبروی مردم کرده بود و در طولِ این مدت، ده‌ها هزار نفر نه که صدها هزار نفر از فرزندان معنوی‌اش از وجودِ با افتخارشان، از علم‌شان، از رهنمای‌ها و توصیه‌های‌شان بهره برده بودند و در تاریخ مبارزات اسلامی کشورِ ما، نام‌شان با خطّ زرین درج است.»
میرآقا حقجو، نویسنده:
«استاد شهید رهبر باعَظَمت و از بنیان‌گذارانِ نهضت اسلامی به شمار می‌رود، موصوف از نخبگانی بود که با داشتن ویژگی‌های بزرگ علمی، سیاسی، جِهادی و عرفانی مستقیماً در جامعه اثرگذار بود، عامل شگوفایی این شخصیت والا، توجّه خاص ایشان به خودشناسی و خداشناسی بود که وی را اسوه و الگوی دوران جِهاد و مُقاوَمت ساخت، ابعاد گوناگون شخصیتی حتّی متضاد در ‌وجود وی به کمال رسیده بود، این فرزندِ هجرت، جِهاد و شهادت، هم مرد عمل بود و هم مرد اندیشه، شیر بیشه‌های میدان مُبارَزه و جِهاد بود و عارف شب‌های تار و خلوت، وی مرد آهنینی بود که با قلب رؤوف و مهربان، با زیردستانش مثل یک پدر مهربان برخورد می‌کرد و در صحنه‌های جِهاد و مُبارَزه به‌خاطر خدا و نجات خلق الله؛ تا آخرین قطرۀ خون مُقاوَمت می‌کرد، زندگی، آرا و دیدگاه‌های وی، مملو از ارزش‌های ملی، اسلامی و راه‌گشای جادّۀ کمال به‌سوی او و إلی الله المصیر برای نسل ما و نسل‌های آینده‌است.»
سرمحقق عبدالباری راشد، رئیس پشین اکادمی علوم افغانستان:
«شکی نیست که استاد شهید، یکی از نخبگان علم و ادب، محقق و نویسندۀ بزرگ در تاریخ کشور ما بودند.»
عبدالولی بصیرت، عضو اکادمی علوم افغانستان:
«شهید پروفیسور برهان‌الدین ربانی رهبر جِهاد و مُقاوَمت، نه‌تنها اینکه از بزرگ‌مردان تاریخ کشور ماست؛ بلکه از مردانه‌مردانِ جهان اسلام و علم‌بردار بیداری اسلامی بوده که از کودکی با داشتن ذهن برتر، دید ژرف و علایق بلند دینی، اجتماعی و سیاسی؛ به مسایل فرهنگی، خدمات اجتماعی، افکار سیاسی سر و کار داشته و در جهت رسیدن به اهداف والای خود، مردانه‌وار قدم گذاشت، استوار حرکت کرد و عَلَم جِهاد را برداشت؛ تا رسید به جایگاهی که رسید، سرانجام به هدف بالابلند مقام شهادت نایل گردید.»
دکتور عبداللطیف نظری:
«استاد ربانی شهید، شخصیتی از تبار سروهای تنومندی بود که از یک زاویه تا آخرین نَفَس در برابر زورمندانِ گستاخ و اشغالگری که هوس تسخیر افغانستان را کرده بودند، مردانه ایستاد تا صدای تبر، خواب شکوفه‌ها را آشفته نکند، در زاویۀ دیگر استاد ربانی سردار سبز اندیشه و خِرَد به‌شمار می‌رود که همواره برای نسل‌جوان، آهنگ ترویج دانشوری می‌نوازد و سرود جدل‌های دانشورانه و روشنگرانه می‌خواند.»
سید حبیب‌شاه حامد:
«استاد به جان دشمنان آتش می‌زد و به قلب مؤمنان قوّت می‌بخشید و با تولید انگیزه، پیروزی واقعی را در فردای مُبارَزه نوید می‌داد.»
پوهاند دکتور عبدالقیوم قویم:
«شهید استاد برهان‌الدین ربانی، رهبر محبوب و والامقام، دارای شخصیت چندبعدی بودند، نام این ابرمرد تاریخ همواره تابناک و فروزان و کارنامه‌های‌شان همیشه ماندگار است، او سیاستمدار مدبر و دولت‌مرد توانا بود.»
حجةالإسلام والمسلمین، سیّد هادی هادی:
«پروفیسور برهان‌الدین ربانی، شخصیت بزرگ، متفکّر و دعوتگر دل‌سوز و مهربان، که بیش از نیم‌قرن فریاد بیداری را سر داد و پرچم آزادگی را به‌دُوش کشید و مُبارَزۀ فرهنگی را در دانشگاه کابل با جوانان هم‌دوره‌اش آغاز کردند و در زمان تجاوز بزرگ‌ترین قدرت هیولایی و جهنّمی اتحاد جماهیر شوروی سابق، لباس رزم به‌تن کرده، مُبارَزۀ مسلّحانه را شروع کردند، از آن‌جایی‌که ایشان از عالمان برجسته و از دانشمندان شایسته و چهرۀ شاخص بودند، در رأس رهبری مجاهدین قرار گرفتند و وارد عرصه‌های فرهنگی، جِهادی و سیاسیِ برای آزادی و استقلال و حاکمیّت عدالت در زمینۀ حاکمیّت حکومت اسلامی را در سرزمین ملّت قهرمان و شهیدپرور افغانستان فراهم ساختند و برای استمرار نظام الهی جان خویش را نثار و با خون رنگین خود، درخت صلح را آبیاری کردند.»
سیده مژگان مصطفوی:
«استاد ربانی، از رهبران ویژه‌ای بود که از متن جامعه، با دیدگاه ویژۀ خود، قرائت، استدراک و شناخت مشخص خود را داشت. نحوۀ نگرش او بر ژرفای رویداد معمولاً به‌صورتِ افقی و عمودی ارایه می‌شد، پیش از ارایۀ هرگونه واکنش، ابعاد کنش و علّت را ریشه‌یابی و با تبیین ریالستیک، بعد از حلّاجی رویداد، به اتخاذ موقف مبادرت می‌کرد، در شگرد ارایۀ دیدگاهش، واقعی‌بینی و استدراک روشن، مبیِّن بود.»
عبدالحی خراسانی:
«استاد ربانى اسوۀ اخلاق، نماد ایمان و مظهر هویت تمدّنى ما بود.»

و در آخر:
تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل.


comment نظرات ()
راز نگفتنی
نویسنده : خیرالله خیرخواه - ساعت ٦:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٢/٢٩


 

تو نبودی و در غیابتِ تو

یک‌شب این‌جا بهار آمده بود

شاخه‌ها را شکوفه‌باران کرد

روی گل‌هایِ باغ را بوسید

غنچه‌ها را یک‌سر

به زبان‌هایِ ما ترجمه کرد

تو نبودی و در غیابتِ تو

یک‌شب این‌جا درون جنگلِ سرد

راستی آفتاب آمده بود

یک‌به‌یک باغ را نوازش کرد

روی برگ شکوفه‌ها خوابید

رازهایِ نگفتنی را گفت

تو نبودیِ و در غیابتِ تو

یک زمستان ز شهر می‌کوچید

آن شب این‌جا که ابر می‌بارید

حلقه در بهار می‌کوبید

تو نبودی و در غیابتِ تو

یک‌شب این‌جا بهار آمده بود

کاشت بر خاک یک مَحبّت محض

تا که آینده سبز سبز شود.


comment نظرات ()
زندگی چیست؟
نویسنده : خیرالله خیرخواه - ساعت ٦:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٢/٢٩


 

تنگنایی‌است زندگی که در آن

می‌توان ساکت و صبور افتاد

بعد یک‌عمر محتضرماندن

در دل دخمۀ عبوس آن

می‌توان دردمند و حسرتناک

سرد و سنگین و بی‌تفاوت مُرد.


«لاجوردین شهری»


comment نظرات ()
درخت‌هایِ جادویی
نویسنده : خیرالله خیرخواه - ساعت ٦:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٢/٢٩

بیا که سوگِ هم‌آواز را به گریه نشینیم

شکسته‌سازیِ این ساز را به گریه نشینیم

به صخره‌هایِ بلند از غرور رفته دمی

شکسته‌بالیِ شهباز را به گریه نشینیم

تمام شهر، قفس سوگ زندگی‌است بیا

که داغ قصۀ پرواز را به گریه نشینیم

قصیدۀ غمی سر کن که از تلاوتِ آن

یَلان حادثه‌پرداز را به گریه نشینیم

ز فصل فصلِ فرود و فرازهایِ جهان

بیا وِداع دو همراز را به گریه نشینیم

شکسته‌ساز و صراحیِ جام و مرده‌غزل

بیا نبود هم‌آواز را به گریه نشینیم

درخت‌ها همه شمشیر می‌دهد ز نیام

مگر طبیعت این راز را به گریه نشینیم

به یادوارۀ آن کوچه‌باغ‌هایِ شهید

تمام عاطفه‌ها از غزل تهی‌است بیا

غروب شعر نوآغاز را به گریه نشینیم

بلادرنگ بیایید ای طرب‌کیشان

شکسته‌قامتِ این ساز را به گریه نشینیم

 


comment نظرات ()
صحرا
نویسنده : خیرالله خیرخواه - ساعت ٦:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٢/٢٩


 

لب‌تشنه‌ام، عواطف دریا بیاورید

یک‌جام و یک‌صراحی و صهبا بیاورید

یا بال و پَر دهید به پروازِ بی‌کران

یا یک‌قفس به‌وسعتِ صحرا بیاورید

ناخواندنی‌است صفحۀ متروکِ زندگی

فصلیِ برای زیستنِ ما بیاورید

این‌جا تمام حافظۀ باغ در بهار

می‌می‌رَد از تمامیِ دریا بیاورید

زندانیِ عواطف امروز مانده‌ام

گر می‌شود دریچۀ فردا بیاورید

تردیدناپذیرِ طراوت نمرده‌است

گر کوچه‌باغِ آب ز صهبا بیاورید

مجموعۀ حوادث ناخوانده‌ایم ما

یک شهر چشم مردم دانا بیاورید.


comment نظرات ()
داستان ایمان‌آوردنِ باربارا
نویسنده : خیرالله خیرخواه - ساعت ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٢/٢۸


السَّلاَمُ عَلَیْکُمْ..

من «باربارا» ام و 24 سال سن دارم، من اهل لیل فرانسه‌ام و در حال حاضر، در مقطع کارشناسی ارشد، علوم اجتماعی تحصیل می‌کنم، سه سال پیش بود که به اسلام روی آوردم، دین برای خانوادۀ من مثل یک مود می‌ماند، ما زیاد راجع به خدا و اعتقادات دینی و روحانی حرف نمی‌زدیم؛ امّا من همیشه ارتباط عمیق‌تری با خدا داشتم، بدون اینکه اصلاً بدانم او که است؟

    همیشه حضورش را حس می‌کردم و می‌دانستم که یک شکلی باید با او ارتباط برقرار کنم، من می‌دانستم که یک راه بهتری وجود دارد، یک‌بار هم به خودم گفتم، باید یک راه بهتری برای شناختن خالق این دنیا وجود داشته باشد، من همیشه آرزو داشتم که بتوانم یک روزی به خالق نزدیک‌تر بشوم.

    وقتی به شهر «لیل» رفتم تا تحصیلاتم را در مقطع فوق لسانس ادامه بدهم، در خوابگاه دانشجویی زندگی می‌کردم، من آن‌جا با یک‌دانشجوی «مراکشی» آشنا شدم، با اینکه مسلمان بود؛ ولی خیلی به دینش اهمیت نمی‌داد و زیاد هم راجع به آن حرف نمی‌زد، روش زندگی‌اش کاملاً غربی بود، او کسی نبود که در مورد اسلام توضیح دهد؛ امّا برایم یک پیشنهاد یک سفر تفریحی دو هفته‌ای به مراکش را داد، هیچ نیازی هم نبود که پول غذایی هوتل بدهم؛ چون می‌توانستم خانۀ آن‌ها بمانم، خوب، بُلیت هم خیلی ارزان بود، وقتی رفتم آن‌جا، چیزهای جدیدی کشف کردم، اِنگار که رفته بودم، در سیارۀ دیگر.!

     وقتی به فرانسه برگشتم، با خودم گفتم، باید دیدگاهم را نسبت به اسلام پرورش بدهم، می‌خواستم همۀ تصوّراتی‌که از قبل راجع به اسلام و مسلمانان داشتم را بریزم دور و خودم با مطالعه و تحقیق واقعیت اسلام را بفهمم و شروع به خواندن و یادگرفتنِ قرآن کردم، خوب ترجمه‌ها و تفاسیر فرانسوی قرآن را در کتابخانه‌ها پیدا کردم و در طی شش ماه به یک آدم دیگری تبدیل شدم که این مرا خیلی خوشحال کرد، حسِ زیبایِ بود، سعی کردم قرآن را بخوانم و آموزه‌های اسلام را کاملاً متوجه بشوم، قبل از آن در مورد فرقۀ «کاتولیک» مسیحیّت مطالعه می‌کردم؛ امّا به موارد زیادی بر می‌خوردم که از نظرم اصلاً منطقی نبودند، برای همین دیگر ادامه ندادم.

    خوب؛ راستش وقتی‌که شروع کردم به قرآن خواندن، خوب.. می‌دانی من آدمِ خیلی قوی‌ام و خیلی کم گریه می‌کنم و در مقابل همۀ سختی‌ها سعی می‌کنم بقیه را دلداری بدهم و قوی باشم، حتماً باید موضوع خیلی بزرگی باشد که مرا به گریه بیندازد.

     وقتی‌که قرآن خواندن را شروع کردم و به الله - سبحانه وتعالی- نزدیک‌تر شدم، توانستم بهتر و بیشتر از گذشته به مردم و اطرافیانم کمک کنم، با تمام وجود [خود را آماده] کردم که من متعلق به الله ام و هنوز هم همین حس را دارم که من بندۀ الله ام و با تمام وجودم حس می‌کنم، ممکن است ما قوی باشیم؛ امّا بدون همراهی و پشتیبانیِ الله هیچ چیزی نیستیم و این زیباترین حسی‌است که در عمرم تجربه کردم، زیبایی این احساس من را این قسم به گریه انداخته، وقتی به این فکر می‌کنم که الله سرور و صاحب من است و من در مقابل او و رحمتش هیچ چیزی نیستم، می‌بینم که بدون اسلام زندگی من معنی و مفهومی ندارد و من قبل از اسلام واقعاً هیچ نبودم و الآن خیلی خوشحالم..

من معذرت می‌خواهم.. اگر واقعیت را بخواهید [بدانید] زنان در فرانسه آن جایگاهی که شایستۀ آن‌اند را ندارند؛ امّا اسلام جایگاه والایی به زنان عطا کرده، زنان در اسلام مُکمِّل مردان‌اند و مردان در همه حال به زنان احترام خاصی می‌گذارند.

     وقتی‌که خواندن قرآن را شروع کردم، بیشتر از همه می‌خواستم راجع به موقعیت زنان در اسلام بدانم، وقتی سورۀ نساء را دیدم، تصمیم گرفتم که آن سوره را بخوانم، به آیت 82 این سوره رسیدم،[1] فهمیدم که قرآن با کتاب‌های دیگر که تضادهای زیادی در آن‌ها پیدا می‌شود، واقعاً متفاوت است.

.. وقتی‌که رفتم، حجاب نداشتم، یک شلوارَک پاره در تنم بود، می‌خواستم بروم با امام جماعت مسجد صحبت کنم و ببینم که باید چه کار کنم؟

    وقتی وارد شدم، مستقیم به‌طرف یکی از برادرهایی [که] آن‌جا بودند رفتم و اتفاقاً ایشان خودشان امام جماعت بودند، برای‌شان از داستان آشنایی‌ام با اسلام و علاقه‌ام برای مسلمان‌شدن گفتم، الحمدلله، ایشان خیلی صبور و مهربان بودند.

     با لبخند به حرف‌هایم گوش می‌دادند، بعد از آن یک نفر آمد و برایم گفت: ایشان فرانسویی متوجه نمی‌شوند؛ ولی ایشان با صبوری به حرف‌هایم گوش داد و آن روز چهارشنبه بود، برای همین از من خواستند که جمعه برگردم و بروم مسجد.

.. آن لحظه! واقعاً نمی‌توانم! نمی‌توانم! نمی‌توانم توصیفش کنم، به جرئت می‌توانم بگویم که زندگی بدون همچون رابطه‌ای با الله به‌کلّی معنی ندارد.

     من احساس نزدیکی را در تمام وجودم حس می‌کنم و این مرا خیلی آرام می‌کند، قبل از اسلام احساس تهی‌بودن و بی‌معنایی می‌کردم که به‌دنبال چیزهای مادی که اصلاً مهم نبود، می‌رفتم و این دین به زندگی من معنی بخشید و به سوالم پاسخ داد، من باور دارم که این احساس را خدا برایم هدیه کرده تا توانایی حضور همیشگی‌اش [را] در تمام زندگی‌ام احساس کنم.

      یک دنیا احساس زیبا درونم جمع شده که هیچ کلمۀ قدرتِ توصیف این احساس را ندارد.

     وقتی مسلمان شدم، هیچ مشکلی وجود نداشت؛ امّا وقتی بعد از یک سال حجاب‎داشتن را شروع کردم، کارم سخت‌تر شد، در فرانسه حجاب پوشیدن متداول نیست، این قسم همه می‌فهمند که این آدم مسلمان است و یک قسمی برایش نگاه می‌کنند که دارد خطای مرتکب می‌شود، تصویر اسلام در ذهن مردم، با اسلام واقعی کاملاً متفاوت است، باید به پدر و مادرم در مورد مسلمان‌شدنم می‌گفتم و این هم یک کار سختی برایم بود؛ چون تصویر دیگری از اسلام در ذهن‌شان داشتند و باید سعی می‌کردم، برای‌شان توضیح بدهم و آمادۀشان کنم و بشینیم و با هم صحبت کنیم.

     خوب من از پشت تلفون به مادرم خبر دادم، راستش در اوایل می‌ترسیدم که حجاب بپوشم، هفتۀ اوّل حس می‌کردم، کلِ دنیا به من خیره شده؛ امّا بعد از دو هفتۀ دیگر هیچ‌کس به من نگاه نمی‌کرد و کاری‌که داشتم می‌کردم، برای اطرافیانم عادی‌تر شده بود.

      به این فکر می‌کردم که دارم برای نزدیکی بیشتر به الله این کار را می‌کنم و همین باعث می‌شد، صبورتر باشم و همه چیز را تحمّل کنم؛ حتّی وقتی خانم‌ها می‌خواهند مودل موهای‌شان را تغییر بدهند یا موی‌های‌شان را رنگ کنند، همیشه آن‌قدر می‌گردند تا بهترین آرایشگر را پیدا کنند؛ امّا وقتی موضوع راجع به دین و اعتقاد است، باید عمیقاً راجع به آن فکر کنند و همیشه از بهترین و مطمین‌ترین مرجع و عالم کمک بخواهند مثل اینکه، این کار از چیزی پیش پاافتاده‌ایِ مثل مودل مو..

      باور من این است که سرنوشت ما این‌طور نوشته شده که در کشورهای غیر اسلامی زندگی کنیم و پشت این موضوع دلیلی وجود دارد و همۀ ما نقش مهمی در این کشورها به عهده داریم، نمی‌توانیم بگوییم؛ چون این‌جا کشور اسلامی نیست.

     پس ما باید بی‌خیال باشیم، وظیفۀ بزرگی بر عهدۀ ماست، ما نمایندگان اسلام در این کشورها هستیم، ممکن است مسئولیتی سختی باشد؛ امّا بر عهدۀ ما گذاشته شده، ما مسلمانان مسئولیت خیلی بزرگی در قبال غیر مسلمانان داریم، باید واقعیت‌ها و زیبایی‌های اسلام را برای‌شان آموزش دهیم و باید برای‌شان نشان بدهیم که این دین چه خوبی‌هایی دارد.

     خوب راستش؛ پروژۀ در ذهن من هست که کتاب‌هایی را به‌عنوان هدیه برای افرادی که می‌خواهند به دین اسلام روی می‌آورند، تهیه کنم، آن‌ها را در جعبه‌های هدیه بگذارم و همۀ چیزهایی‌که برای ورود به دین اسلام نیاز دارند در آن جعبه قرار بدهم و برای‌شان کمک کنم که قرآن را یاد بگیرند و کتاب‌های مثل «ریاض‌الصالحین»[2] و «اربعین نووی» را در اختیارشان بگذارم...



[1]. آیت 82 سورۀ مبارکۀ نساء این است: ﴿أَفَلاَ یَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ وَلَوْ کَانَ مِنْ عِندِ غَیْرِ اللّهِ لَوَجَدُواْ فِیهِ اخْتِلاَفًا کَثِیرًا﴾ (آیا در [معانى] قرآن نمى‏اندیشند، اگر از جانب غیر خدا بود، قطعاً در آن اختلاف بسیارى مى‏یافتند.)

[2]. کتابی است حاوی سخنان گهربار رسول آزادی و انسانیّت.

 


comment نظرات ()
ابراهیم کیلینکتون
نویسنده : خیرالله خیرخواه - ساعت ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٢/٢۸


تازه‌مسلمانِ آمریکایی؛

     قبل از اینکه مسلمان شوم، زندگی‌ام در پیرامون شراب‌نوشی و استعمالِ مواد مخدر و کام‌جویی از زندگی می‌چرخید.

     هدفم در زندگی فقط کام‌جویی و خنده بود، از نظر من این بهترین روش بود؛ تا غم‌ها و ناراحتی‎هایم را فراموش کنم؛ تا اینکه زمانِ مرگم فرا برسد، در محیطی به‌سر می‌بردم که عاشق موسیقی تُند و موسیقی شیطان‌پرستان بود، برای من محیط بسیار بدی بود.

    آشنایی من با مسلمانان، زمانی شروع شد که حوادث 11 سپتمبر رخ داد، زمانی‌که این حوادث رخ داد، کوچک بودم و نمی‌دانستم که چه اتفاقی دارد می‌افتد، پس از اینکه خبری را شنیدم، پیش یکی از دوستانم رفتم و گفتم: تروریست‌ها علیه آمریکا اعلان جنگ کردند، قبل از آن اسم تروریست را نشنیده بودم، با شروع جنگ علیه تروریست، به‌خصوص جنگ افغانستان، بسیاری از مسلمانان را می‌دیدم و به آنان آشنا می‌شدم، کارهایی وحشیانه‌ای را که در جهان می‌کردند، می‌دیدم از طریق حملات رسانه‌ای، نفرتم نسبت به آنان روزبه‌روز بیشتر می‌شد؛ تا اینکه به ارتش ملحق شدم، فقط یک هدف داشتم، اینکه تا جایی‌که می‌توانم تعدادی بیشتر از آنان را بُکُشم و به کشورم خدمت بکنم و سرزمینم را برای خانواده‌ام، امن‌تر کنم.

   آنان به نظرم بزرگ‌ترین شرّی بودند که جهان را تهدید می‌کردند، در بارۀ اسلام زیاد می‌شنیدم، به‌خصوص آخرین باری‌که به ارتش ملحق شدم، یک‌بار توجّه‌ام به رادیویی جلب شد که در بارۀ «نظریۀ توطئه» صحبت می‌کرد.

   رادیوی دولتی آمریکا بود و موضوع برنامه، سخن در مورد تروریزم و بحث در مورد زندگی پیامبرY بود، رادیو چیزهای بدی می‌گفت؛ ولی موضوع برای من منطقی نبود، اگر واقعاً این‌طور است، چطور میلیون‌ها انسان از او پیروی می‌کنند، بنابراین از خودم پرسیدم که مسلمانان به‌طور حقیقی به چه چیزهای باور دارند، در آن زمان دنبال دین حقیقی می‌گشتم، ادیان بت‌پرستی و ادیان دیگری را بررسی کردم.

     یکی از دوستانم به من می‌گفت: قبل از اینکه تصمیم بگیری، دقّت کن و بررسی را ادامه بده، در انترنت دنبال مسلمانان گشتم، اوّلین کسی‌که توجّه‌ام را به خودش جلب کرد، فردی به‌نام «بابا علی» بود، آن نگاه کلیشه‌ای نظرم را نسبت به مسلمانان تغییر داد، حیرت‌زده بودم، او آدم خوش‌رو و ساده بود، برخلافِ آنچه تصوّر می‌کردم، ریش بلندی نداشت و فریاد نمی‌زد که کفار را بکشید.

     در نهایت تصمیم گرفتم که با قرآن آشنا شوم، موقعی که قرآن را به‌دست آوردم، فکر می‌کردم که به ‌اتهامِ تروریست بودن دستگیر شوم، می‌ترسیدم به محض اینکه کارآگاهانِ انگلیسی ببینند که قرآن را از کتابخانه برداشته‌ام، دستگیرم کنند؛ امّا به محض اینکه خواندنش را شروع کردم، متوجّه شدم که حق و حقیقت است، نتوانستم از خواندنش دست بکشم، به شدّت بر قلبم تأثیر گذاشت، به‌خاطر دارم که از یک سوره به سورۀ دیگر منتقل می‌شدم، یکی از آیاتی‌که در مورد عذاب جهنّمی‌هاست، صحبت می‌کرد و اینکه چطور آن‌ها جوش‌آب می‌نوشند، نگاهم را به خودش جلب کرد، موقعی‌که این آیه را می‌خواندم، زندگی خودم را به‌خاطر آوردم، عذاب را حس می‌کردم، اِنگار حلقم داشت می‌سوخت، باید وضعیتم تغییر کند.

اوّلین‌باری‌که به مسجد رفتم، مدت طولانی به خواندن قرآن ادامه دادم، مادرم به من تماس گرفت.

گفت: «این همه مدت کجایی؟»

گفتم: مسجد هستم؛

گفت: کجا؟! نه نه؛ تو مسیحی‌ای، امکان ندارد که تو مسجد باشی؛

واقعاً غافیل‌گیر شد، به اعتقاد او، من به‌سوی جهنّم می‌رفتم؛

این اوّلین برخورد مادرم بود، بعد از آن سعی کرد تا با وضعیت کِنار بیاید، بعضی وقت‌ها گریه می‌کرد، نمی‌دانم چرا گریه می‌کرد؛ ولی شاید او باور داشت که تمام چیزهایی را که به من آموخته بود، دور انداختم.

    بسیاری از کسانی‌که مسلمان شده‌اند، احساس می‌کنند که پناه‌گاه واقعی خودشان را پیدا کرده‌اند، من هم همین طور، من در گذشته خودم را حس نمی‌کردم، اِنگار چیز دیگری کنترولم می‎‌کرد، تمام اتفاقات عالی پس از مسلمان‌شدنم برایم رخ داده‌اند.

   هیچ‌وقت مثل الآن خوشحال نبودم، اگر بخواهم به کسانی‌که می‌خواهند مسلمان شوند، نصیحت کنم، به آنان خواهم گفت که به مسجد بیایند و پرسش‌های خودشان را مطرح کنند و دنبال یافتنِ جواب در انترنت نباشند، درست است که در انترنت چیزهای خوبی وجود دارد؛ ولی موقعی‌که از اسلام چیزی نمی‌دانی، نمی‌توانی درست و غلط را از هم تشخیص دهی، برای همین بهتر است که رودررو با کسی حرف بزنی و با مسلمانان ارتباط برقرار کنی، من خیلی از اوقاتم را بین مسلمانان سپری کردم؛ چون موقعی‌که در جمع آنان باشی چیزهای زیادی یاد خواهی گرفت، از تصوّر و سوء‌ظن خانواده مترس، من و خیلی از کسانی‌که تازه مسلمان شده‌اند، چنین وضعیتی داشتیم.

در پایان؛ این زندگی خصوصی خودت است.

           دعا می‌کنم که خداوندﷻ پدر و مادرت را نیز هدایت کناد!.


comment نظرات ()
کیلی؛ دختر تازه‌مسلمان
نویسنده : خیرالله خیرخواه - ساعت ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٢/٢۸


السَّلاَمُ عَلَیْکُمْ..

تقدیم به همۀ شما؛ من کیلی‌ام، فکر کنم خوب باشد که این ویدیو را الآن درست کنم که چطور برگشتم؟

چرا برگشتم و چه دلیلی داشتم؟

    یک توضیح کوچکی که برگشتن درواقع به همان معنای تغییردادنِ دین است؛ ولی من از برگشتن استفاده می‌کنم، به این دلیل که در اسلام همۀ مردم پاک به دنیا می‌آیند و ما که به دنیا می‌آییم، اشتباه و یا گناهی نداریم، همان‌طوری که در مسیحیّت می‌گویند:

«فرزند موقع به دنیاآمدن پاک است.»

    من هم می‌گویم: برگشتم، دارم به همان نقطه بر می‌گردم.

خوب من مسیحی به دنیا آمدم، با برادرم در صنف یک‌شنبه‌ها شرکت می‌کردم، یک زندگی خانوادگی عادی داشتیم، مادر و پدر و سه تا برادر؛ یعنی یک زندگی کوچک، پدر و مادرم؛ وقتی‌که هشت‌سال داشتم، طلاق گرفتند و من با مادرم آمدم که در این‌جا زندگی کنم و چیزهای خوب و ناخودآگاه؛ این‌طور عجیب و غریب شد و تقریباً همۀ خانواده از مسیحیّت برآمدند به جز من، من همین طور کلیسا می‌رفتم.

    مادرم تنها مرا در دروازۀ کلیسا پیاده می‌کرد و من می‌رفتم و گوش می‌دادم و یاد می‌گرفتم و بعداً می‌آمد و مرا بر می‌گرداند.

بعداً در سن 13 سالگی شروع کردم که از او دوری کنم، در وقتی‌که مسیحی نبودم.

می‌گفتم: مسیحی‌ام؛ ولی نبودم.

    تقریباً پانزده‌ونیم سالم بود که بیرون از خانه رفتم که مستقل زندگی کنم؛ چون مادرم و شریک جدیدشان داشتند که زندگی می‌کردند و به نظرم، آن‌جا دیگر جای ندارم، برادرانم رفته بودند و مستقل زندگی می‌کردند، احساس می‌کردم که دیگر به آن خانواده تعلُّق ندارم.

    مادرم، برایم کمک کرد که مستقل شوم، فکر کنم که عجیب است! اصلاً جلوم را نگرفت، الآن که برایش فکر می‌کنم، کمی ناراحت‌کننده‌است؛ ولی آن موقع خیلی خوشحال بودم که تنها دارم زندگی می‌کنم.

ده سال پیش شروع کردم که مُدل شوم.

  به من گفتند که می‌روی این کار و آن کار را می‌کنی، فقط تنها کاری که می‌توانی باید انجام بدهی، این است که مایل بپوشی و وزن کم کنی، اوّلش که برایم گفتند.

   گفتم: آری؛ می‌توانم این کار را بکنم، وقتی برایم گفتند که وزنم زیاد است که باید برای مُدل‌شدن وزنم را کم کنم، احساس کردم که چیزی اشتباه است و من برای آخرین‌بار برای مُدل‌شدن رفتم.

   دیدم آنجا تقریباً 20 دختر دیگر هم بودند، با خودم فکر کردم که این‌ها نزدیک به چند روز است که تقریباً چیزی نخورده‌ا‌ند، شاید فقط «سلاد» خوردند و دارند آنجا می‌روند و برای‌شان می‌گویند که نباید این را بخوری و نباید آن را بخوری و با خودم فکر کردم که الآن از شیرینی‌فروشی آمدم و با خودم گفتم: من باید بروم خانه، جای من این‌جا نیست.

   مشخص است که آن کار را نگرفتم؛ چون تمام آدم‌های لاغر و باریک دَوروبَرم بودند و از مُدل‌بودن آمدم بیرون، فکر نکنم به‌خاطر اسلام بود! بیشتر به‌خاطر خودم بود، به‌عنوان یک زن و حدِّ خودم را می‌دانستم.

   در مُدیل‌شدن هیچ مرزی وجود ندارد، زنان مُدیل هرکاری می‌کنند، همۀ لباس‌های‌شان را در می‌آورند، هرچیزی را می‌گویند و هرکسی می‌شوند، می‌گذارند هرکاری بکنند و فقط برای اینکه یک عکس بگیرند، با خودم فکر کردم که این زندگی مُدیل است؟!

گفتم: نه؛

  من شهادتین را خیلی عادی و بی‌سروصدا گفتم، نه در یک جمعِ شلوغ و پُر سروصدا؛ چون نمی‌خواستم آن همه غریبه‌ها در یک‌جایی باشند که یک اتفاق بزرگ در زندگی من است، تنها نبودم، با یک نفر دیگر بودم و نمی‌خواستم آن همه آدم‌ها آن‌جا باشند.

   مادر و پدرم خیلی از من حمایت نکردند که مسلمان شدم، هنوز هم راستش حمایت نمی‌کنند.

    مادرم بعضی وقت‌ها جلوم حرف می‌زند، بعضی وقت‌ها به کسانی‌که می‌شناختیم، می‌گوید که مسلمان شدم، برای اینکه برایم بخندند و یا اینکه گپی بزنند که مسخره‌ام کنند.

    وقتی سال آخر دبیرستان بودم، البته من یک سال دیگر هم داشتم؛ ولی بعد از آن سال رهایش کردم، با یک‌سری دوست‌های جدید آشنا شدم؛ چون دوست‌های قبلی‌ام می‌خوردند و همکاری می‌کردند و همه‌اش مهمانی می‌گرفتند، درس نمی‌خواندند و زندگی‌شان داشت به یک‌جایی می‌رفت که انجامش معلوم نبود و من نمی‌خواستم جزئی از آن‌ها باشم، چندتن از دوست‌های جدیدم مسلمان بودند که من این را نمی‌دانستم؛ یعنی من با ایشان دوست نشدم؛ چون مسلمان بودند، چند تا پسر و چند تا دختر، نه فقط یکی‌شان، من یادم می‌آید که داشتم به یکی از دوست‌هایم «اس ام اس» می‌دادم و گفت: نمی‌توانم پیام بدهم؛ چون در مسجد هستم و من به خودم گفتم، این جای جادویی کجاست که نمی‌توانی در آن پیام بدهی؟!

     ولی او سعی نکرد که در پیام قانع‌ام کند و این خیلی برعکس از چیزی بود که راجع به مسلمانان در تلویزیون می‌دیدم و می‌شنیدم؛ چون من در کشورهای غربی بزرگ شدم و ناخودآگاه آن فکر منفی را راجع به مسلمانان داشتم و خیلی اشتباه می‌کردم و فکر می‌کردم که آنان همۀ‌شان یک‌سری آدم‌های بدی‌اند و فکر می‌کردم که آنان از همه بدشان می‌آید؛ ولی - اصلاً- این قسم نبود و خیلی خوشم می‌آمد، وقتی‌که مسلمانان با هم حرف می‌زدند و می‌گفتند:

«سلام برادر! سلام خواهر!»

خیلی قشنگ است، این (سلام) در دین اسلام خیلی احترام هست.

    در آن چیز دیگری نمی‌بینی و شروع کردم به نگاه‌کردن و گشتن دنبال آن چیزها، یک چیزهای خیلی برعکس بود، بعضی روزها بیدار می‌شدم و با خودم فکر می‌کردم، این یک دین و فرهنگ مسخره‌است که نمی‌خواهم من این چنین کار را انجام بدهم و روز دیگر بیدار می‌شدم و فکر می‌کردم که چرا همچون فکری را کردم، خیلی تغییر در آن بود، پیش خودم می‌گفتم که می‌خواهم لباس‌های کوتاه بپوشم، می‌خواهم موهایم را بیرون کنم؛ ولی آدم تغییر می‌کند، مُثل من که الآن تغییر کردم و خودم را این قسمی، خیلی از قبل دوست دارم، یک سال پیش «حجاب» را پوشیدم؛ ولی من تقریباً که هرروز از خواب بیدار می‌شوم، باید به خودم بگویم که من یک مسلمانم، این‌طور نیست که از خواب بیدار بشوم و بدانم که من مسلمانم، باید هرروز با خودم یادآوری کنم، وقتی‌که خودم را در آیینه می‌بینم، بدون روسری پیش خودم می‌گویم که نمی‌خواهم این را بپوشم، باید این را بپوشم و با خودم بگویم که من یک مسلمانم، به خودم یادآوری کنم، نمی‌دانم که این موضوع چه وقت تمام می‌شود؟ ولی امیدوارم که تمام شود.

شمایی که مسلمان به دنیا آمدید، شما هم باید هرروز به خودتان بگویید که مسلمانید، یا اینکه مثلاً هرروز بیدار می‌شوید و می‌دانید که مسلمانید، نمی‌دانم.

من می‌خواهم، این‌طوری باشد، می‌خواهم که بیدار شوم و بدانم که مسلمانم، به‌جای اینکه مجبور باشم، باید به خودم بگویم.

    پدرم از من مُتنفِّر است و هروقتی که او را می‌بینم که و حتّی به سختی می‌توانم او را ببینم، برایم می‌گوید که می‌روی به جهنّم و اگر این را ادامه بدهی می‌روی به جهنّم؛ چون پدرم مسیحی‌است؛ ولی فقط برای خودش مسیحی‌است، نه یک مسیحی واقعی، کلیسا نمی‌رود و یک کتاب را می‌خواند که در آن نوشته‌است، چطوری انجیل را بخوانم که من فکر ‌نکنم روش خوبی باشد و چون یک آدم آن کتاب را نوشته که چه قسمی انجیل را بخوانند.

   در آدم تناقض ایجاد می‌کند و یک چیزی را که من در قرآن دوست دارم، او این است که در آن فقط یک روش وجود دارد، همۀ مسلمانان را به یک روش می‌خواند، نه روش‌های مختلف، بعضی‌ها این کار را می‌کنند؛ ولی قرآن را می‌خوانی، همین است که وجود دارد، من دیگر نمی‌خواهم الآن چیزی راجع به برگشتم بگویم، یا تغییری دینم، یا هرچیزی که می‌خواهید اسمش را بگذارید که دینش را به اسلام تغییر داد.


comment نظرات ()
← صفحه بعد